خر همون خره شما به پالونش نگاه نکن :)
داستان از ین قرار که خواهر وسطیم با همسرش مشکل داشتن و اخر کارشون به جدایی کشید و وسیله هاشو اورد خونه مامانم ، منتها من یه عمو دارم که خونشون نزدیک خونه ماست انگار مسیرشو کج میکنه از در خونه ما رد بشه که امار مارو بگیره ...
اون روزم که خواستگاری من بود اومد دم در اصرار بیاد توی خونه که خواهر بزرگترمون بهش گفت عمو خواستگاری نازنین که دیگه بیخیال شد...
این عموی ما یه زن داره که BBC فامیله!
تازه ترین اخبار دست ایشون در کسری از ثانیه منتشر میشه
از بخت بلند خواهرم عموی بنده اون روزم میاد خونه ما و اسباب و اثاثیه اونو توی راه پله میبینه
ما ساده های لوح هم با ماست مالی گمون کردیم کسی چیزی بو نبرده ...
شب چهارشنبه سوری هم خواهرم عموم اینا، عمم اینا رو خونون دعوت کرد که ما سه تا خاهرم بودیم که شوهر من با شوهر خواهر بزرگم حال احوال نکرد و فتنه شد پسر عمم پرید وسط اشتی بده و قضیه رو تو جمع بلندش کرد و مادر پدرم حرصو جوش خوردن ما رفتیم و خواهر وسطیه با داماد اولیمون جرو بحث کردنو همه اینا جلو عمم اینا اتفاق افتاد و البته پسر عمه مشکل داری که خیلی ادعا متمدن بودنش میشه!
چند روز بعد برادر اون پسر عمم که کوچیکتره و از قضا اون شب نبود اومد خونه مامانم که داماد کوچیکتون (شوهر من ) بی ادبه و فلان
مادر منم زنگ زد به من که چه کاری بود کردو شاکی از من منم گفتم کار شوهر من اشتباه درست ولی اینا خودشون کی هستن با چه باوری به خودشون اجازه میدن در باره ما حرف بزنن مگه خودشونو یادشون رفته که در نهایت با مادرم بحثم شد...
گذشت رفت و دادگاه خاهرم شد خانم وکیل به ما گفتن 3 شاهد مرد میخوایم خب بابام بنده خدا که مریضه نصف بدنش فلجه نمیتونه بیاد داداگاه.... داماد اولیه بود ، شوهر منم بود ، نفر سوم نداشتیم، مادر منم گشته از پیغمبرا جرجیسو انتخاب کرد و رو زد به پسر عمم و اونم گفته ما همه چیزو خبر داشتیم ( زن همون عموم که BBC فامیله آمارارو داده بوده و بله اینا چهارشنبه سوری اومده بودن از هم پاشیده شدن مارو ببینن و به ریشمون بخندن !)
در هر حال گفته بود من شهادت میدم و اسمش رد شد
حالا برای یک استشهادیه نیاز به امضای شاهدا داشتیم امضای همرو گرفتیم مادرم هرچی زنگ میزنه به پسر عمه جواب نمیده زنگ میزنه زنش جواب نمیده
نگران میشه به عمم میگه اونم میگه نه خوبن دیشب اینجا بودن و اینا دیگه قطع میکنن مامانم میگه لابد کار داشتن عصر که میشه پسر عمه پیام میده به خواهر بزرگمون که من شنیدم میخواد مهریه بگیره اگه میخواد مهریه بگیره من نیستمو فلان :|
خواهر بزرگ ما هم قاطی میکنه میگه اولا که خواهر ما مهریه نمیخواد . دوما بخواد به استشهاد نیازی نیست اونو دولت تصمیم میگیره وکیلم کاره ای نیست سوما هم از قول مامانم میگه که ما اصلا اشتباه کردیم از اول به تو رو زدیم
اونم میزنه به در مغلطه
که اره من کاری میکنم برا دل خودم میکنم ، شما چیکار کردین برامن ، نگا به خودتون بکنید بعد طلبکار من باشید ، و اسم تک تک ما رو میبره و میگه که من فراموش نکردم و نمیکنم کاراتونو ...
:|
اون وققققققققققت مادر من دوباره رفته به همون عموم که زنش اطلاعات فامیلو دست به دست میکنه رو زده عموم بیاد برا شهادت
هی میخوام مودب باشم فوش ندم نمیذارن
ما مگه یادمون رفته شاه کارای شما ادمای بی چشمو رو رو
ما احمقیم که میبخشیم میگیم ته دلش هیچی نیستو خودمونو قانع میکنیمممممممم، اعصابم از مامانم خورده، دلممم براش میسوزه
برا خواهرم برای پدرم میسوزه ... از زمانی که یادم میاد همیشه همه کاسه کوزه ها رو زن عموم سر ما میشکست که رابطش با همه این ادمای نمک به حروم خوب باشه
مادر منم چون خیلی خواهر برادری نداره فکر میکنه اینا ادمن ، بابا چند بار باید نیشتون بزنن ذات اینا رو بشناسین
الان کجاهاشون عروسیه که ما از هم پاشیدیم بعد میری اخرین اخبارم میذاری کف دستشون مادر من
چقدر من باید حرص خانوادمو بخورم هی میام تو دلم میگم خداروشکر ازون خونه رفتم هی دلم ریش ریش میشه برا تک تکشون
من خانوادمو دوست دارم :( مردشور هرچی فامیل پدریه ببرن
بخدا یه تار مو از سر اینا کم بشه دودمان یک یکشونو به باد میدم که نسلشون منقرض شه خلقی راحت شن...
چقدررررررررر عصبانیم چقدررررررررر حالم بده و غصشونو دارم :( خانواده بیچارم کی انقد شکستی
فامیل... تف تو این خون
کجا میگن گوشت همو بخورن استخونش دور نمیریزن اینایی من دیدم تا مغز استخونتو در نیارن بخورن ول کن نیستن
در به تخته ای خورد به جایی رسیدن گذشته خودشونو کارایی پدر مادرم براشون کردن یادشون رفته لاشخورا....