تا کی ؟

دل خوش به این گذران زندگی پوچ نباش

کم کم فراموش میشی

از دوست و آشنا گرفته تا خانواده

متنی توی اینستاگرام خوندم

که 200 - 300 سال دیگه هیچکسی تو رو به یاد نمیاره

زندگی انسان انقد کوتاهو بی محتواست که نهایت 80 سال عمر کنی ، شانس بیاری بچه یا نوه ای ازت به جای بمونه که اونا نهایت تا 80 سال بعد یادی ازت بکنن

:))))

صحبت سر اینه که

من نهایت بتونم تا 30 سالگی یه بچه به دنیا بیارم و چقدر میتونم کنارش باشم؟ نهایت 50 سال :))

بعد امیدوارم بتونم نومو ببینم

که اگه به همین منوال پیش بره

من از خانواده ای سه فرندی با خانواده ای دو فرزندی صلت کردم که در نهایت تک فرزندی به دنیا بیارم که فکر نکنم هیچ فرزندی کف دست من بذاره =))

چرا تک؟

بخاطر اینکه میخوام تمام تلاشمو براش بکنم

و با اوضای مالی و زندگیمون بیش از یک فرزند بر نمیتابد

اون چی ؟

امیدوارم موفق شه که خوب زندگی کنه و به جایی برسه که زندگیش بهتر از پدر و مادرش باشه...

دلم میخواد بچم و نوم به نیکی ازمون یاد کنن

این روزا عجیب حسی دارم

حس یه ادم مسن و سنگین

کمال گرایی یا خراش روح روح و روان

بعضی اوقات حس میکنم الکی سختش میکنم

کار کردنم، درس خوندنم ، بیرون رفتنم ، سفر رفتنم، خونم ، رسیدگی به خودم

همه چیزو میخوام یا به نحو عالی انجام بدم یا کلا انجام نمیدم تا بتونم یه موقع عالی انجامش بدم

این خیلی روحو روانمو می آزارد

روز های پیش روم اگر بخوام کار مفیدی انجام بدم باید خیلی سخت باشه...

سالگرد ازدواج

امروز سالگرد ازدواجمونه

میدونی چیه ؟ با همه مشکلاتی که پشت سر گذاشتیم

تو بهترین قسمت زندگیم توی بدترین قسمت زندگیم بودی

وقتی رسیدی که شکسته بودم از همه آدما خسته بودم

وقتی رسیدی که نبود امیدی تو مثل یه معجزه رسیدی

:)

اصلا هرکی هر چی میخواد بگه

هرکی هر کار دلش میخواد بکنه

خودمم هرچی بگم

تو خاص ترینو بهترین بودی و هستی

شاید تنها کسی که توی این کره خاکی منه دیوونه با این فوران احساسات مختلف توی کسری از ثانیه میفهمه تویی

تنها کسی که درکم کرد

تنها کسی با بدخلقیای میسازه

تنها همدم من تویی

رفیق خوب من تویی

دومین سالگرد ازدواجمون مبارک

دپ

وایب بد این روزا رو نمی تونم تحمل کنم

27 ام سالگرد ازدواجمونه

28 ام تولد خواهرم

تولدم رو بهم تبریک نگفت تصمیم گرفتم منم نگم

میدونم بازم فتنه میشه . اما اهمیت نمیدم.

اون مامان بابامو داره خواهرمو داره شوهرش و بچه هاش و یه عالمه ادم دیگه دورش داره که به سر براش میدوون حتی خود من...

ولی من کیو دارم؟ کیو داشتم؟

من ازش توقع داشتم و دلم شکست

حتی مامانمم بخاطر اون دلمو میشکنه

پس بذار همونا بهش تبریک بگن

به قول خود مامانم میگه ادم یه بچه برا خودش میخواد یکیم برای قضا و قدر روزگار

من برای قضا و قدرم

وگرنه با این تفاوت سنی بین خواهرام و پدر و مادرم

من تنها ترین نمیشدم

خانواده

از چیزی که دوستش داشتم از چیزی که روش غیرت داشتم از چیزی که افتخارم بودن شدن به ادمایی که ازشون بدم میاد

واقعا بدم میاد

از خانوادم

بابا منو ببخش

مامان منو ببخش

ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم

چرا غریبه شدم

شوهر من صد برابر از شوهرای اون دوتا دخترت بهترن ولی حاضر نیستی قبولش کنی

حاضری من نباشم منو له کنی ولی طرف اونا رو بگیری چون اونا زودتر بودن

من بچتمممم من بچتممم تو که نمیتونی فرق نذاری چرا منو به دنیا اوردی

تو که نمیتونی چرا با وجود انقد فاصله سنی منو به دنیا اوردی که اینچیزا رو ببینم زجر بکشم و پزشو بدی

چرا

دیگر جوان نمی شوم

نظرم اینه که نقطه اوج زندگیم رو به افول میگراید و من صرفا پس از دستو پا زدن های بی فایده و مزحک خودم رو به موج های این دریای طوفانی سپردم و دیگه حتی تقلایی هم در کار نیست

زندگی متلاتمی که قصد آرومی نداره و من رو به راحتی با خودش میبره. خستم خستم

از بار زندگی خستم

از نفس های بی هدفم خستم

از روز مرگی خستم

به قول محمدرضا عبدالملکیان ،

دیگر جوان نمی شوم


و دیگر جوان نمی شوم
نه به وعده عشق و نه وعده چشمان تو
... و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو
چه نامرادی تلخی

و دریغا
چه تلخ تلخ فرو می ریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا
چه عطشناک و پریشان پیر می شوم
در بارش این گستره تشویش
در خانه خورشیدها ، خاطره ها

دریغا
چه بی برگ و بار لال می شوم
در دور دست آن گلها ، گمانها ، گفتگو

و مگر فراموش می شود؟
سرانجام آن جست و جو ها و آن چشمه و
چشم انداز آواز و آرزوها

و مگر فراموش می شود آن بهاری که آمده بود
با رقص شکوفه هایش و وعده همان بهار
که در کرامت درختان تابستانیش
هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند
از سرشاری میوه های مهربانیش

و دریغا بر من
چگونه فراموش می شود سبدها وسفره هایی که
سالهاست نه سیب را می شناسند و نه مهربانی را

و دریغا بر من
چه لال و بی برگ و بار پیر می شوم
در این سوی دیوارهایی که از من
دزدیده اند سیب را و
جانمایه سرودهای جوانی را

و دیگر جوان نمی شوم
نه به وعده این بهاری که آمده است
و نه به وعده آن شکوفه های نو شکست

و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو.

احساس هم دلی

آهنگ main yahaan hoon فیلم هندی ویر و زارا رو شنیدین؟

با اینک زبونشونو بلد نیستی ، حتی صوتیم میشنویش انگار قلبت میخواد پاره بشه

انقد غم داره تا عمق وجودت نفوذ میکنه ، حداقل برای من

به چت جی پی تی گفتم گفت مهم نیست معنیشو بفهمی لحن خواننده و موسیقی باعث این حس شده و از دایره واژگان خارجه حتما نباید زبانشونو بلد باشی

برای همین احساس هم دلی میکنی با خواننده

:)

کلا ادمیم که از روی صدای افراد متوجه حالاتشون میشم و روی روحیه خودمم تاثیر میذاره .

شاید برای شمام همینطوره؟

جانم دکلو متگئی دوریا
jaanam dekh lo mit ga'ee dooriyaan
عزیزم ببین که همه دوریها از بین رفتند

مه یاهان هون یاهان ...
main yahaan hoon yahaan hoon yahaan hoon yahaan
.من اینجا هستم اینجا هستم اینجا هستم اینجا

کسی سرحد کسی مجبوریان
kaisi sarhaden kaisi majbooriyaan
دیگر هیچ مرز و هیچ مجبوری وجود ندارد


مه یاهان هون یاهان ...
main yahaan hoon yahaan hoon yahaan hoon
yahaan.
من اینجا هستم اینجا هستم اینجا هستم اینجا

توم چوپانا ساکوگی مین وو رازا هون
tum chupa na sakogi main voh raaz hoon
من رازی هستم که تو نمیتوانی پنهان کنی

توم بحالا نا ساکوگی وو اندازا هون
tum bhula na sakogi voh andaaz hoon
من طوری هستم که تونمیتوانی فراموش کنی

گون جاتا هون دیل مین تو حایران هو کیوون
goonjtaa hoon jo dil mein to hairaan ho kyoon
اگر صدای من در قلب تو می پیچد چرا حیران میشوی؟

مین تومهاراهی دیل کی تو اوازووهون
main tumhaare hi dil ki to aawaaz hoon
من صدای قلب توهستم

سان ساکو تو سونو درکنون کی زوبان
sun sako to suno dharkanon ki zubaan
اگر میتوانی بشنوی پس بشنو زبان تپشهای قلب را

مین یا هان هون ...
main yahaan hoon
من اینجا هستم ....

مین هی مین آب تومهارا خیالون مین هون
main hi main ab tumhaare khayaalon mein hoon
الآن من و فقط من در رویاهای توهستم


مین جوابو مین هون مین سوالا مین هون
main jawaabo mein hoon main sawaalo mein hoon
من در جوابها و سوالهای توهستم

مین تومهاره هر اک خوابومین هوون باسا
main tumhaare har ek khwaab mein hoon basaa
من در تمام رویاهای تو قرارگرفته ام

مین توماری نظر کی اوجالون مین هون
main tumhaari nazar ke ujaalon mein hoon
من در روشنایی چشمهای توهستم

دکتی هو موجه دکتی هوجهان
dekhti ho mujhe dekhti ho jahaan
به هر جا که نگاه کنی من راخواهی دید

مین یاهان هون ...
main yahaan hoon
من اینجا هستم ...


جانم دکتو متگئی دوریا
jaanam dekh lo mit ga'ee dooriyaan.
.عزیزم ببین که همه دوریها ازبین رفتند

جانم دکلو متگئی دوریا
jaanam dekh lo mit ga'ee dooriyaan
عزیزم ببین که همه دوریها از بین رفتند

مه یاهان هون یاهان ...
main yahaan hoon yahaan hoon yahaan hoon yahaan
.من اینجا هستم اینجا هستم اینجا هستم اینجا

کسی سرحد کسی مجبوریان
kaisi sarhaden kaisi majbooriyaan
دیگر هیچ مرز و هیچ مجبوری وجود ندارد


مه یاهان هون یاهان ...
main yahaan hoon yahaan hoon yahaan hoon
yahaan.
من اینجا هستم اینجا هستم اینجا هستم اینجا

توم چوپانا ساکوگی مین وو رازا هون
tum chupa na sakogi main voh raaz hoon
من رازی هستم که تو نمیتوانی پنهان کنی

توم بحالا نا ساکوگی وو اندازا هون
tum bhula na sakogi voh andaaz hoon
من طوری هستم که تونمیتوانی فراموش کنی

گون جاتا هون دیل مین تو حایران هو کیوون
goonjtaa hoon jo dil mein to hairaan ho kyoon
اگر صدای من در قلب تو می پیچد چرا حیران میشوی؟

مین تومهاراهی دیل کی تو اوازووهون
main tumhaare hi dil ki to aawaaz hoon
من صدای قلب توهستم

سان ساکو تو سونو درکنون کی زوبان
sun sako to suno dharkanon ki zubaan
اگر میتوانی بشنوی پس بشنو زبان تپشهای قلب را

مین یا هان هون ...
main yahaan hoon
من اینجا هستم ....

مین هی مین آب تومهارا خیالون مین هون
main hi main ab tumhaare khayaalon mein hoon
الآن من و فقط من در رویاهای توهستم


مین جوابو مین هون مین سوالا مین هون
main jawaabo mein hoon main sawaalo mein hoon
من در جوابها و سوالهای توهستم

مین تومهاره هر اک خوابومین هوون باسا
main tumhaare har ek khwaab mein hoon basaa
من در تمام رویاهای تو قرارگرفته ام

مین توماری نظر کی اوجالون مین هون
main tumhaari nazar ke ujaalon mein hoon
من در روشنایی چشمهای توهستم

دکتی هو موجه دکتی هوجهان
dekhti ho mujhe dekhti ho jahaan
به هر جا که نگاه کنی من راخواهی دید

مین یاهان هون ...
main yahaan hoon
من اینجا هستم ...


جانم دکتو متگئی دوریا
jaanam dekh lo mit ga'ee dooriyaan.
.عزیزم ببین که همه دوریها ازبین رفتند

پایان نامه VS کمال گرایی

دیشب بخاطر پایان نامم نزدیک بود گریم بگیره و شوهرم قانعم کرد که تمام بدبختیام بخاطر کمال گراییم و درگیر جزئیات بی فایده شدنمه

و گفت از سرو تهش بزنم و انقد گیر ندم

دیدم راست میگه

من خیلی وقت هدر دادم

وقتشه یکم ماست مالیش کنم تموم شه بره

میشه برام آرزوی موفقیت کنین؟

کوچ کوچ هوتاهه =))))

دلم میخواد مثل فیلمای هندی یهو وسط زندگیم برم وسط طبیعت شروع کنم اهنگ عاشقانه خوندن و رقصیدن :)))))))))))

این زندگی حال نمیده ، یکنواخت شده، یکم شادش کنین...

دیشب با همسرم دعوای شدیدی داشتم سر یه چیز چرررررت

واقعا چرا خب

انقد طرفداری زن داداشتو نکن هم من میدونم هم تو که حق با منه :)

همونجوری من طرف داماد مزخرفمونو نمیگیرم! چون حق با توعه

تموم شد و رفت دیگه

بحثش کجا بود؟ والا!

گذشته ها گذشته

7- 6 سال قبل یک نفر رو دوست داشتم ،از خانوادم هم خواستگاریم کرد و سر مهریه و خرج و این چیزا یهو بحثی راه انداخت و بعد ناپدید شد انگار که از همون اولم نبوده.

من دختر جوون احساساتی و کم تحملی بودم همش 20 - 21 سالم بیشتر نبود

وقتی با شور و شوق براش از اتفاقات روزم میگفتم ته ابراز احساساتش این بود "ای جان" اما من با تمام نفهمی به خودم میگفتم حق داره! و خودم رو سرگرم فیلم ، کتاب و درس میکردم که کمتر به پرو پای طرف بپیچم که مزاحمش نشم ( بنظرم چون کار میکرد خیلی کوه میکند و کار بزرگی انجام میداد و من نباید مزاحمش میشدم !)

اون از من 6 سال بزرگتر بود و طریقه آشناییمونم از طرف داییش بود که دوست خانوادگیمون بود و عمری هم نکرد و در جوانی و یکی دوسال بعد از بهم خوردن قضیه ما حین نقشه برداری از بالای کوه افتاد و مرد!

بگذریم...

یکی دو سال طول کشید ، خانواده ها در جریان بودن ، میخواستن قرار مدار نامزدی و عقد بذارن چون پدر من مخالف رفتو امد بود وقتی ما محرم نبودیم

درستم میگفت ، اصلا خانواده ی ما رسم هم همین بوده

ولی اونا اهل این چیزا نبودن! خیلی خانواده اپن مایندی بودن

اون بچه کوچیک خانواده بود و برادر بزرگتر مجردی داشت که همین مدت زمان کوتاه 3 بار نامزد کرد و بهم زد چون مامانشون گفته بود تا برادر بزرگت داماد نه تو هم حق نداری داماد بشی!

با اینکه یک هفته قهر کرد از خونه رفت ولی اوضع تغییری نکرد اخر سر هم برادره یه خانم دکتر رو گرفت که با پدر بزرگش زندگی میکرد و خب

زمان نامزدی عکساشونو برام فرستاد ، دختره یه پیرهن سفید با یقه خیلی باز که نمیگم تا کجا باز بود خیییییییییلیییییییی باز و بدون استین پوشیده بود و خودش در صورتی که اونا هر موقع خونه ما بودن من کت نسبتا بلند و شلوار با شال میپوشیدم و یه دنیاااااااااا بین فرهنگامون فاصله بود

خیلی خانواده مذهبیی نبودیم و نیستیم ولی این چیزا اسلوبی بوده که همیشه داشتیم و داریم

حتی مامانم اینا برادرشو زنشو پاگشا کردن خونمون!

و در نهایت نوبت به ما رسید مادرش گفت اینه شمعدون نمیخواد - سرویس نمیخواد - درس خوندنش برامون مهمه - کارش با داداشش شریکه ولی هیچی به نامش نیست چون سربازه و سربازی نرفته و نمیره و ....

در نهایت صورت پدر و مادر من بود که قرمز تر میشد و ردش کردن ، خواهرم گفت که طرف با نگاه ملتمسانه نگاهت میکرد ولی تو نگاشم نکردی

راستم میگفت نگاه نکردم

من فقط چهره پدر و مادرم رو میدیدم

خلاصه رفتن، و کلی دم در التماس مادرم کرد که من درستش میکنم (نکرد شوتم زد زیر همه چیز خخخ)

شب گفتم اوکی من خانوادم راضی میکنم ولی کاری با خانوادت ندارم =))))))))

به عنوان بچه ای 20 ساله خیلی دل بزرگی داشتم ، با همین حرف تیر خلاصو زدم

فیلم فرستاد از دستگاه فشارخون که مثلا فشارش بالاست

یهو غیب شد

بعد داداشش عکسشو گذاشت تو بیمارستان پایینش نوشته بود این روزا روزای خوبی برات نبود و از این به قول ما حرفای مفت :))

من احمق فکر کردم بخاطر من خودکشیی چیزی کرده (زهی خیال باطل)

به هر کی زنگ زدم جواب نداد اخرش برادرش گفت سوزن رفته تو پاش بردن جراحیش کردن

طرف چشاشو باز نکرده بود و پاشو گذاشته بود روی سوزن جواره دوزی =)))))))))))))) دیگه رگاش هم کشیده بودنش بالا تا بره برسه به قلب که ما شانس نداشتیم و جراحیش کردنو درش اوردن

خلاصه بعد اون خبری ازش نشد و من نادون هم بی قراری میکردم و دلم مثل سرکه میجوشید و مثل ابر بهار اشک میریختم

بعدش یه بار رفتم مغازش انقدر نگران بودم اما یه جور سردی بود پاشم تو آتل بود یعنی سرررررررررررد که تا مغز استخونم سوخت حتی نگامم نکرد و من همونجا احساس کردم تمومه...

یه روز خواهرم گفت بپوش بریم مغازش تکلیفتو مشخص کن من باهاش حرف میزنم گفتم باشه

رفتیم و خواهرم رفت توی مغاز و بعد از مدتی تنها برگشت نشست تو ماشین و با بغض شروع کرد به فوحش دادن بهش

گفتن ولش کن

گفتم چی شد گفت گفت که نمیاد و باید فکر کنه و زمان میخواد ... انگار آتیشم زده باشن

برگشتم خونه و پیام بلند بالایی نوشتم و هرچی از دهنمدر اومد و سزاش بود بهش گفتم

فوحش ندادم محترمانه تخریب هویتیش کردم هنوزم که فکر میکنم قند تو دلم اب میشه خیلی خوب نوشته بودم همه برگاشون ریخت وقتی خوندنش

اینگونه شد که گفت اون رویه منو ندیده بوده تاحالا و تازه دیده منم بهش گفتم بدبخت این تازه روی خوبمه و ..

اما دروغ چرا ، مادرم غصه میخورد و من اشک میریختم بابام ناراحتم بود و من اشک میریختم و از خودم بدم میومد از اون هم ناراحت خشمگین و دلشکسته بودم

انقدی حالم پریشون بود بابام به زور فرستادتم با خواهرم برم سفر و تو فرودگاه بغلم کرد وگفت امیدوارم برگشتی از این شکست عشقی و غمو غصه در بیای و من چقدر دلم سوخت و میسوزه

تعدادی موهام تو اون مدت سفید شد و پدرم رنجور تر دلنگرون من

چقدر اون زمان دم دمی مزاج بودم و پول خراب میکردم همون زمانابود همسرم خیلی بهم نزدیک تر شد و مرهم شد برام

هم کلاسی عزیزی که از زمان کارشناسی دورا دور دیده بودمش و چند باری در مورد درس و دانشگاه صحبت کرده بودیم و حالا دلداریم میداد از همه چیز خبر داشت صبورانه گوش میداد و به شوخی میگفت چقدر گفتم من میام میگیرمت :))

خودش سرباز بود ، حالش خوب نبود ، شرایط خوبی نداشت ولی صبورانه پای من موند و ازم مراقبت کرد و دوستم داشت و عاشقش شدم

انگار اولین باره که جرعت کردم با همه جزئیات اون روزا رو بنویسم و جایی ثبت کنم

اینهمه سال گذشت و من هنوزم از بابت اون شخص و بیتفاوتیش ناراحتم

فقط بعد اون یکبار زنگ زد و گفت داییش مرده و حلالیت خواست منم گفتم بخشیدم ولی واقعا نبخشیدم

بنظرم بخاطر اون بود که بابام انقدر شکسته شد و سکته کرد بخاطر اون بود مامانم برام گریه میکرد و بخاطر اینا نمیبخشم، حق خودمو میبخشم ولی اونا رو نه!

و دیالوگش پست تلفن خیلی مضحک بود

داییم مرد، تنها کسی که باهاش بعد تو درد دل میکردم ،تنها رفیقم مرد......

اونوقت اینا عروسی داییش نرفتن زنگ زده بود مامان من به شکایت خواهر بزرگتر و برادرزاده هاش :)

زندگی همینقدر نامرده

غریبانه ازدواج کرد اخرم غریبانه مرد

با اینکه با معرفت ترین بود

ولی این ادم بیخود زنده موند بشه سوهان روح

قسمتش نبود تو این دنیای کثیف باشه خوش به سعادتش

بازم بگذریم ...

داشتم کلیپی اتفاقی توی اکسپلور میدیدم

راجب اینکه چرا بعضی اشخاص که بهمون خوبیی نکردن و حتی بدی کردن رو فراموش نمیکنیم؟

بخاطر اینکه توی اون رابطه خیلی بیش از حد از خودمون مایه گذاشتی و طرف یهو رابطه رو نیمه تموم ول کرده و رفته و برات نقطه پایانی نذاشته که بدونی چرا و چطور تموم شد؟ هنوز توی ذهنت قضیه بازه و خود به خود ادامش میده و عصبیت میکنه

فیلم هندی

چند روز پیش به خواهرم گفتم هرچی فیلم هندی داره برام بریزه روی هارد

و یک هفته تمام همشونو دیدم

روحم تازه شد یاد بچگی هام افتادم که چقدر شاد بودیم و خانوادگی حتی با فامیلا مینشستیم فیلم هندی میدیدیم

بچه که بودم چقدر از شاهرخ خان خوشم میومد :))))

دیدن این فیلما باعث شد بفهمم این شخصیت عاشق پیشه و ملودرام وجودم از کی و کجا شکل گرفته

من شدیدا اهل کش مکش های عاشقانم

از وقتی ازدوج کردم کل کش مکشام سر خانواده فکو فامیل بوده و حوصله سر بر و فرساینده

چقد وقتی سر لج و لجبازیای عاشقانست کیف میده

چقد فراق کشیدنو اشکای الکی ریختن مزه میده

خیلی دارم رد میدم

=)))))))))))


حالش نیس

توی اینستاگرام یه پستی دیدم با این مضمون ،نوشته بود

نیروتو تشویق نمیکنی و مزایا براش در نظر نمیگیری که پر رو نشه؟

اونم برات در حد رفع تکلیف کار میکنه که پر رو نشی!

بخدا همینه :))))))

اصلا حال کار کردنو ندارم

17 ام شد و قسمت عظیمی از پایان نامم مونده

خداااااااااایااااااااااا خودت خلاصم کن . کمکم کن بتونم تمومش کنم

میخوام دفاع کنم گم شم برم ازین دانشگاه بیرون دیگم برنگردممممم

استراتژی برتر !

:))))))))))) همیشه یه جوری کار کن که دیگه اون کارو بهت ندن!

میگن سوالا انقد غلط نوشتاری داشته که کل روز حیرونش بودن اصلاح میکردن

( البته از نظر خودم حرف مفت میزنه چون چندتاشو با معلما چک کرده بودم خودشون اوکی دادن فقط سری آخریا عجله ای و معیوب باید باشه)

خلاصه که =) رضایت نداشتن

خب بهتر

به جهنم

دوست ندارم

دوست ندارم زیر دست کسی باشم

دوست ندارم روز جمعه کار کنم

دوست ندارم توی خونه خارج از ساعت کاری بدون دستمزد کار کنم

اخه این چه مملکتی هست که راحت همه کارای غیرقانونی انجام میشه واسه پولدارا و برای ما ادمای عادی حتی حق ادم هم گرفتنی نیست!

همینه که حوصله و دل درست کار کردن ندارم

منی که ذاتا قانونمندم بعد از کار کردن توی محیط های خاصی دیگه دلزده میشم و زورم میاد راست و حسینی براشون کار کنم

کل روزهای سال خسته و دلزده میرم سر کار

90 درصد فرسودگی های شغلی من مصوبش اونان

گزافه گویی

جو مدرسه خیلی بد شده :))) البته خیلی پروایی نیست

اینا همه کارا رو مینداختن گردن من خودشون میرفتن پی زندگیشون

من روزای تعطیل از استراحتم میزدم کار می کردم و سوال تایپ میکردم و بارگذاریشم میکردم

بعد مدیر فهمید همرو شست که چرا همه کارای امتحانو من میکردم مگه این مدرسه معاون نداره ؟ شما چیکاره این؟

هیچی دیگه ظاهرا همشون برا من باد دارن! ولی خب مهمم نیست!

راستی خواهرمم توی این مدت معدشو اسلیو کرد و داره لاغر میشه.

اما به قول بابام میگفت با معده سالمم گرسنگی میکشید و از همه چیز خیلی کم میخورد لاغر میشد اینقدم درد و سختی نمیکشید :) ولی تو همین مدت کم نزدیک 15 کیلو کم کرده

الان من چند ماهه دارم خودمو میکشم از نظر تغذیه و باشگاه فقط 3 کیلو کم کردم. :)))

این لاغرشدن عجیب دردناکه!

مادرم کماکان در حال رایزنی برای صلح دادن منو خواهرمه

با این شوهر یک دنده ای من دارم زهی خیال باطل! دوتا خردادی مودی افتادن به جون من ^-^

اها اینو نگفتم شوهرم شب چهارشنبه سوری که خونه بابام بودیم به شوهر خواهرم سلام نکرد گفت تو هم سلام کنی نه من نه تو منم سلام نکردم و بلهههه فتنه شد چون عمم هم بود بعد پسر عمم فاز گرفت که آشتیمون بده و همه چی بدتر بدتر شد و من از اون شب خواهرمو ندیدم که ندیدم :)))))

الانم میریم خونه مامانم و اونجا باشن فرار میکنن میرن :|

منم انگار دیگه رد دادم

برام مهم نیست

حقیقتا دیگه هیچی اونقدرا مهم نیست

عادت

چقدر شیک به همه چیز عادت میکنیم

بنی آدم بنی عادته راست میگن!

سال جدید همسرم حقوق نگرفته و با حقوق من زندگی رو میگذرونیم

و مبلغ حقوق منم افزایش نداشتم و با این چندرغاز مهمونیم دادیم!

:))

هیچی

هیچی

فقط دوباره برگشتم بعد از الاخون بالاخونی ، نمیدونم درست نوشتم یانه

این مدت انقد نیاز داشتم حرف بزنم ک رفتم یه وبلاگ رز بلاگ ساختم اونم از دسترس خارج شد و یکی هم دی بلاگ

خلاصه که دلم برای اینجا تنگ شده بود

پر از استرس و غصه و فشار

ادامه دادیم و ادامه میدیم

بازم خداروشکر که اینترنت وصل شد

توی این بی کسی و تنهایی

انگار دلخوشم به این دوستای مجازی که حتی صورتشونم ندیدم

زندگی خیلی یکنواخت و کسل کننده بود

Archive
Categories