7- 6 سال قبل یک نفر رو دوست داشتم ،از خانوادم هم خواستگاریم کرد و سر مهریه و خرج و این چیزا یهو بحثی راه انداخت و بعد ناپدید شد انگار که از همون اولم نبوده.
من دختر جوون احساساتی و کم تحملی بودم همش 20 - 21 سالم بیشتر نبود
وقتی با شور و شوق براش از اتفاقات روزم میگفتم ته ابراز احساساتش این بود "ای جان" اما من با تمام نفهمی به خودم میگفتم حق داره! و خودم رو سرگرم فیلم ، کتاب و درس میکردم که کمتر به پرو پای طرف بپیچم که مزاحمش نشم ( بنظرم چون کار میکرد خیلی کوه میکند و کار بزرگی انجام میداد و من نباید مزاحمش میشدم !)
اون از من 6 سال بزرگتر بود و طریقه آشناییمونم از طرف داییش بود که دوست خانوادگیمون بود و عمری هم نکرد و در جوانی و یکی دوسال بعد از بهم خوردن قضیه ما حین نقشه برداری از بالای کوه افتاد و مرد!
بگذریم...
یکی دو سال طول کشید ، خانواده ها در جریان بودن ، میخواستن قرار مدار نامزدی و عقد بذارن چون پدر من مخالف رفتو امد بود وقتی ما محرم نبودیم
درستم میگفت ، اصلا خانواده ی ما رسم هم همین بوده
ولی اونا اهل این چیزا نبودن! خیلی خانواده اپن مایندی بودن
اون بچه کوچیک خانواده بود و برادر بزرگتر مجردی داشت که همین مدت زمان کوتاه 3 بار نامزد کرد و بهم زد چون مامانشون گفته بود تا برادر بزرگت داماد نه تو هم حق نداری داماد بشی!
با اینکه یک هفته قهر کرد از خونه رفت ولی اوضع تغییری نکرد اخر سر هم برادره یه خانم دکتر رو گرفت که با پدر بزرگش زندگی میکرد و خب
زمان نامزدی عکساشونو برام فرستاد ، دختره یه پیرهن سفید با یقه خیلی باز که نمیگم تا کجا باز بود خیییییییییلیییییییی باز و بدون استین پوشیده بود و خودش در صورتی که اونا هر موقع خونه ما بودن من کت نسبتا بلند و شلوار با شال میپوشیدم و یه دنیاااااااااا بین فرهنگامون فاصله بود
خیلی خانواده مذهبیی نبودیم و نیستیم ولی این چیزا اسلوبی بوده که همیشه داشتیم و داریم
حتی مامانم اینا برادرشو زنشو پاگشا کردن خونمون!
و در نهایت نوبت به ما رسید مادرش گفت اینه شمعدون نمیخواد - سرویس نمیخواد - درس خوندنش برامون مهمه - کارش با داداشش شریکه ولی هیچی به نامش نیست چون سربازه و سربازی نرفته و نمیره و ....
در نهایت صورت پدر و مادر من بود که قرمز تر میشد و ردش کردن ، خواهرم گفت که طرف با نگاه ملتمسانه نگاهت میکرد ولی تو نگاشم نکردی
راستم میگفت نگاه نکردم
من فقط چهره پدر و مادرم رو میدیدم
خلاصه رفتن، و کلی دم در التماس مادرم کرد که من درستش میکنم (نکرد شوتم زد زیر همه چیز خخخ)
شب گفتم اوکی من خانوادم راضی میکنم ولی کاری با خانوادت ندارم =))))))))
به عنوان بچه ای 20 ساله خیلی دل بزرگی داشتم ، با همین حرف تیر خلاصو زدم
فیلم فرستاد از دستگاه فشارخون که مثلا فشارش بالاست
یهو غیب شد
بعد داداشش عکسشو گذاشت تو بیمارستان پایینش نوشته بود این روزا روزای خوبی برات نبود و از این به قول ما حرفای مفت :))
من احمق فکر کردم بخاطر من خودکشیی چیزی کرده (زهی خیال باطل)
به هر کی زنگ زدم جواب نداد اخرش برادرش گفت سوزن رفته تو پاش بردن جراحیش کردن
طرف چشاشو باز نکرده بود و پاشو گذاشته بود روی سوزن جواره دوزی =)))))))))))))) دیگه رگاش هم کشیده بودنش بالا تا بره برسه به قلب که ما شانس نداشتیم و جراحیش کردنو درش اوردن
خلاصه بعد اون خبری ازش نشد و من نادون هم بی قراری میکردم و دلم مثل سرکه میجوشید و مثل ابر بهار اشک میریختم
بعدش یه بار رفتم مغازش انقدر نگران بودم اما یه جور سردی بود پاشم تو آتل بود یعنی سرررررررررررد که تا مغز استخونم سوخت حتی نگامم نکرد و من همونجا احساس کردم تمومه...
یه روز خواهرم گفت بپوش بریم مغازش تکلیفتو مشخص کن من باهاش حرف میزنم گفتم باشه
رفتیم و خواهرم رفت توی مغاز و بعد از مدتی تنها برگشت نشست تو ماشین و با بغض شروع کرد به فوحش دادن بهش
گفتن ولش کن
گفتم چی شد گفت گفت که نمیاد و باید فکر کنه و زمان میخواد ... انگار آتیشم زده باشن
برگشتم خونه و پیام بلند بالایی نوشتم و هرچی از دهنمدر اومد و سزاش بود بهش گفتم
فوحش ندادم محترمانه تخریب هویتیش کردم هنوزم که فکر میکنم قند تو دلم اب میشه خیلی خوب نوشته بودم همه برگاشون ریخت وقتی خوندنش
اینگونه شد که گفت اون رویه منو ندیده بوده تاحالا و تازه دیده منم بهش گفتم بدبخت این تازه روی خوبمه و ..
اما دروغ چرا ، مادرم غصه میخورد و من اشک میریختم بابام ناراحتم بود و من اشک میریختم و از خودم بدم میومد از اون هم ناراحت خشمگین و دلشکسته بودم
انقدی حالم پریشون بود بابام به زور فرستادتم با خواهرم برم سفر و تو فرودگاه بغلم کرد وگفت امیدوارم برگشتی از این شکست عشقی و غمو غصه در بیای و من چقدر دلم سوخت و میسوزه
تعدادی موهام تو اون مدت سفید شد و پدرم رنجور تر دلنگرون من
چقدر اون زمان دم دمی مزاج بودم و پول خراب میکردم همون زمانابود همسرم خیلی بهم نزدیک تر شد و مرهم شد برام
هم کلاسی عزیزی که از زمان کارشناسی دورا دور دیده بودمش و چند باری در مورد درس و دانشگاه صحبت کرده بودیم و حالا دلداریم میداد از همه چیز خبر داشت صبورانه گوش میداد و به شوخی میگفت چقدر گفتم من میام میگیرمت :))
خودش سرباز بود ، حالش خوب نبود ، شرایط خوبی نداشت ولی صبورانه پای من موند و ازم مراقبت کرد و دوستم داشت و عاشقش شدم
انگار اولین باره که جرعت کردم با همه جزئیات اون روزا رو بنویسم و جایی ثبت کنم
اینهمه سال گذشت و من هنوزم از بابت اون شخص و بیتفاوتیش ناراحتم
فقط بعد اون یکبار زنگ زد و گفت داییش مرده و حلالیت خواست منم گفتم بخشیدم ولی واقعا نبخشیدم
بنظرم بخاطر اون بود که بابام انقدر شکسته شد و سکته کرد بخاطر اون بود مامانم برام گریه میکرد و بخاطر اینا نمیبخشم، حق خودمو میبخشم ولی اونا رو نه!
و دیالوگش پست تلفن خیلی مضحک بود
داییم مرد، تنها کسی که باهاش بعد تو درد دل میکردم ،تنها رفیقم مرد......
اونوقت اینا عروسی داییش نرفتن زنگ زده بود مامان من به شکایت خواهر بزرگتر و برادرزاده هاش :)
زندگی همینقدر نامرده
غریبانه ازدواج کرد اخرم غریبانه مرد
با اینکه با معرفت ترین بود
ولی این ادم بیخود زنده موند بشه سوهان روح
قسمتش نبود تو این دنیای کثیف باشه خوش به سعادتش
بازم بگذریم ...
داشتم کلیپی اتفاقی توی اکسپلور میدیدم
راجب اینکه چرا بعضی اشخاص که بهمون خوبیی نکردن و حتی بدی کردن رو فراموش نمیکنیم؟
بخاطر اینکه توی اون رابطه خیلی بیش از حد از خودمون مایه گذاشتی و طرف یهو رابطه رو نیمه تموم ول کرده و رفته و برات نقطه پایانی نذاشته که بدونی چرا و چطور تموم شد؟ هنوز توی ذهنت قضیه بازه و خود به خود ادامش میده و عصبیت میکنه
دوشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۸ | 12:44 | نازنیـن
|