افکارمون...
وقتی پیاده روی میرم تو خیابون به این فکر میکنم این ادمایی دارم میبینم هر کدوم توی چه فکری هستن چه دغدغه هایی دارن و دارن میرن به کجا...
یاد ایام بچگی، نوجووانی خودم میوفتم و دغدغه ی اون روزهام و دلتنگ میشم، امروز صبح با خودم گفتم چقدر دلم برای اون روزها تنگه برای اون شور و شوق الکی تنگه
بعد دوباره حس کردم از آرزوهام عقب افتادم، همین که بخاطر ساعت کاری و راه دور محل کارم وقت اینکه برم دانشگاه و طرحمو به استادم نشون بدم یه نمونه کوچیک از گرفتاریهاییه که بعد از ازدواج تجربه کردم...
بعد دوباره دلم میلرزه و یاد اون روزا میوفتم میگم خب که چی این همه پی هیچی میدویدی این همه غصه داشتی و نا آروم و پریشون بودی ولی الان ته ته دلت قرصه که هرچیم بشه مهم اینه یکیو داری که دوسش داری که بخاطرش تلاش کنی اونم تو ذوقت نزنه و با این فکر لبخند رضایت میزنم.
اصلا ولش کن کسی چه اهمیتی میده تو با چه مدرکی مشغول چه کاری هستی و چه مقدار درامد داری . من راضیم از چیزی که دارم و دوست دارم پیشرفت کنم و به یک نقطه آسایشی برسم که برگردم نگاه کنم ببینم بگم دمت گرم نازی چه خوب از پسش بر اومدی !
پست وبلاگی رو خوندم یاد بابا افتادم و دلم گرفت ... منبع: ''کتاب داران فردا 2''
صبح های زود می رفتی پیاده روی. بعد با نان تازه و آش می آمدی. اصلاً هر جا می رفتیم مهمانی و شب ماندگار می شدیم، صبح زود می رفتی نانوایی ها را پیدا می کردی و با نان تازه می آمدی. من هم همان خصلت را دارم! الان به سختی راه می روی...همیشه نگران ما هستی..فولاد محکم ما زنگ زده...کاش همیشه فولاد محکم بمانی...