آلزایمر صبحگاهی
دشب کمی قهر کردم با همسر
حقیقتا بهش گفتم زودتر برو پی دوا و درمون خوب شی من تنهایی داره پوستم کنده میشه نمیتونم تنها وسیله جابه جا کنم بعد ناراحت شد گفت دوباره خراب میشه که گفتم بهتر از اینه دوتامون بیوفتیم . بهش بر خورد . :))
دامادمونم اومد بالاخره و قرار پا گشامون کنن به همسرم گفتم دوباره قاطی کرد من نمیام گفتم مگه میشه نیای مهمونی برا منو و توعه بعدم الان نیست که بعد اربعین قراره.
دوباره کما زد
حقیقتا منم دیگه زیاد محل نذاشتم ... وسایل ناهار امروزو اماده کردم صبحونشم اماده کردم گفتم من میرم بخوابم شب بخیر و دیشبم حالت قهر طور خوابیدم و امروز صبح بیدار شدم یه جور ریست شده بودم فلش بک زده بودم به 12 ساعت قبل . ساعت 6 صبح فکر میکردم 6 عصر دیروزه میگفتم پاشو تو هم دیگه باید بری پیش فلانی ( آسیب شناسی که برای توانبخشی کمرش و پاش میره پیشش) بعد قرار بود لباساشو اماده کنم که بره (همه این کارارو دیروز عصر انجام داده بودم ! ولی اصلا حافظم پااااک بود ) بعد رفتم سرویس بهداشتی یهو متوجه شدم عه صبحه =))))))))))))
بعد اومدم غر غر کنان خوابیدم 6:30 همسر بیدارم کرد گفت خواب موندی پاشو باید بری دیگه سریع اماده شدم که برسم به سرویس
ولی چقد عجیب ... ناخوداگاه به آدمایی که فراموشی یا الزایمر میگیرن فکر کردم خیلی عجیبه دیروزتو یادت نیاد
امیدوارم خدا به همه سلامتی بده
دیگه همین ، بعد امروزم پیام داد گفت صبحونه خوشمزه بود گفتم متوجه شدی امروز چی شد گفت نه منم براش تعریف کردم :)) باورش نمیشد