نمیرسم

20 ام تولد مامان بود زنگ زدم و تبریک گفتم. قرار بود بریم هدیه بخریم فرصت نکردم. دیگه همون پنجشنبه رفتیم.

کارای طرحم تمومی نداره خسته از کار میرم خونه کارای خونه تمومی نداره سر کار هم همش عجله ای و دقیقه نودی کار میکنن.

ناشکری نمیکنم باز هم از خیلی وقت ها بهتره :))))

نمیدونم چرا انقدر گرسنم میشه

کاش بارون بباره امسال پاییزه خشکی در پیش داریم و گفتن بارندگی از زمستونه

امیدوارم که خیره

پنجشنبه و جمعه شب خونه مامانم اینا بودیم و شوهر خواهرام نبودن و خیلییییییییی خوش گذشت بهمون فیلم عروسیمو مجدد نگاه کردیم و برا مامان تولد گرفتیم.

پنجشنبه که فکر میکنم آسونه و زودم تموم میشه بر عکس هیچ کس نبود و همه کارا افتاد روی دوش من و خیلی اذیت شدم حتی خانم مدیر روز جمعه هم راحتم نذاشت :|

متاسفانه به هیچ کاری نمیرسم :)))

Archive
Categories