بابا
بابا عفونت گرفته و من نگرانم و دلم مثل سیر و سرکه میجوشه.
کاش میتونستم کاری کنم، من و خواهر دومیم مثل خواهر بزرگترمون قوی نیستیم از پس کارای بابا بر بیایم از طرفی هم شاغلیم و عملا نصف روزمون محل کاریم.
ولی اون مثل پرستار کارای بابامو میکنه خدا عمر با عزت بهش بده ![]()
بابامم حقیقتا عشقش همون خواهر بزرگمونه کلا یه جور دیگه دوستش داره ما خودمونو تیکه پارم بکنیم اون عزیز دردونشه ، نمیدونم این خوبه یا نه...
حقیقت اینه که ما هر سه تامون بابامونو خیلی دوست داریم من حتی با کوچکترین تغییر یا توان نداشتن بابام مثل سابق اشکم در میاد، کاش میتونستم خوبش کنم کاش میشد مثل عید 1402 سر و پا میشد دوباره و پا میشد راه میرفت قلبم خیلی میشکنه خیلی غصه میخورم توی این حال میبینمش حتی 1 بارم خونمون نیومده چون پله داره و با ویلچر نمیشه بیاد به این چیزا که فکر میکنم دلم خون میشه
بابام دست خواهرامو گذاشت توی دست شوهرشون ولی من نه
اینا همه شده حسرت این دل وامونده، خداروشکر که کنارمونه خداروشکر سایش بالا سرمه اما کاش میتونستم ببینم که حالش خوبه و داره خودش کاراشو انجام میده و حالتای افسرده نداره
خدایا خودت کمکش کن ، کمک کن بابام خوب بشه و دوباره سلامتیشو بدست بیاره...