43. اخرش اتفاقی نباید میوفتاد افتاد

به هزار بدبختی راضیش کردم بریم خونه بابا اینا با مامانم خداحافظی کنم اخه میخواست فرداشب بره سفر ، معلوم شد خواهرم اینام هستن ، گفتم دامادمون بهش تذکر داده شده خوب شده دیگه کار بیخود نمیکنه گفت باشه بریم ، همه چیزم خوب بود تا اینکه دامادمون اومد ، حال احوال کرد با شوهرم دست داد اومد به منم دست بده گفتم ببخشید من دس… مچ دستمو کشید دست داد

وای شوهرم شد مثل لبو ، گفت من میرم گفتم نه منم میام مامانم فهمید ، گفتم مامان چرا این داره مخصوصا میبینه حساس این کارا رو میکنه و خداحافظی کردیم رفتیم.

انقد عصبانی بود چند ساعتی فقط تو خیابون گشت میزدیم

رفتیم بریم خونه گفت من باید امشب تکلیفمو مشخص کنم گفتم ینی چی رفت سمت خونه باباش گفتم نرو شبه غصه میخورن گفت نه میگم بهشون میگم مامانم زنگ بزنه هرچی گفتم گوش نکرد تا رفتیم شروع کرد گفتن ، باباش دیگه ازون بدتر شروع کرد یه حرفایی زد که واقعا سرم داشت سوت میکشید زدم زیر گریه گفتم پدر منم الان سکته کرده افتاده گوشه خونه تقصیر من چیه ، الان باید میومد از حقمون دفاع میکرد انقد فشار عصبیم زیاد بود افتاده بودم ب هق هق سرم داشت میترکید حس میکردم الان ایست قلبی کنم تموم شه بره

هرچی گفت باباههه در جوابش گفتم و گریه کردم مامانش اومد گفت انقد اعصاب بچمو خورد نکنین بردتم تو اتاق برام شربت اورد همون موقع برادرشوهرم اومد سر بزنه پدر مادرش مادرو خواهر منم رسیدن

دیشب شهر شام بود مامانمو خواهرم گوشیم جواب نداده بودم نگران شده بودن اومدن یه مشت حرف بارم کردن اخرشم همه دلخور رفتن خونه

دلم خونه این دل خیلی خونه ، ظاهرا ارامش به ما نیومده، انقد اشک ریختم که به زور چشمام باز میشه

دیشب یه عالمه قرص مسکن و ارامبخش خوردم تا تونستم بخوابم.

Archive
Categories