48. تراژدی
هر وقت نگاهش میکنم تو دلم قربون صدقه ی تک تک اجزای صورتش میرم و یاد روزای اول آشناییمون می افتم.
اما یهو همه چیز مثل زهر تلخ میشه، نمیدونم چه بلاییه داره سرمون میاد ولی میدونم بعد هر بار بحثمون هر دومون از هم دلشکسته تر و رنجور تر میشیم، کاش این قلب از حرکت می ایستاد کاش حالمون بازم مثل روزای دوستیمون بی هوا خوب میشد، دلگیرم از همه عالم و ادم، از خانوادم که گویا اصلا زبون منو نمیفهمن و میگن عوض شدی ،از همسرم که فکر میکنه طرفداری نا حق از خانوادم میکنم، از خودم که این وسط تار و پودم از هم جدا میشه تا بتونم یک روزمو به شب برسونم. راستش دلم به حال خودم میسوزه، من همیشه سعی کردم ادمی باشم که همه ازم راضی باشن و دوسش داشته باشن خیلی اوقات قید علایق خودمو زدم تا اونجوری باشم که خانوادم میخواد یا همسرم میخواد ولی اونا همیشه طلبکار منن ، در حال حاضر هیچ استقلالی ندارم حتی فکری ،انگار یه عروسکم که اونا هدایتش میکنن. دلم میخواد از همشون فرار کنم برم همه چیو بهم بزنم برم ولی چیکار کنم این دل لامصبو چیکار کنم که تک تکشونو دوست دارم و واسم عزیزن.
مغزم رو سرم سنگینی میکنه از این همه فکرو خیال ، کاش میمردم حداقل همه چی تموم میشد...