54. داستان این روزام

منو شوهرم بسیااار سرمایی هستیم همون اولای پاییز شوفازمونو روشن کردیم ، اما هوا خیلی سرد شده و ما هم در مقابل پوشیدن لباس زمستونی مقاومت شدید میکنیم چون هنوز جاشون ندادیم! خلاصه این که این شرکت جدیده وسیله گرمایشی نداره. حداقلش اینه که من ندیدم داشته باشه فقط توی بخش طراحیش یه شوفاژ نهایت 10 پره هست که عمرا مساحت به اون بزرگیو بتونه گرم کنه.منم به ناچار هر روز یه لایه به لباسهام اضافه میکنم اما همچنان حس میکنم تا مغز استخونم داره یخ میزنه.

زن پسر عموم دیروز زنگ زد برای تولد پسر عموم دعوت کرد.

چند نکته قابل ذکره :)))))))))

اینا یه مبلغی که حتی خندم میگیره با خودم تکرارش کنم که حتی پول یه شام بیرونم نمیشه اوردن هدیه عروسی . گرچه مسببش زن عموم بود اما خب...

بعد مثلا پا گشایی هم هست ولی دارن تحت عنوان تولد پامونو میگشان تازه یه چیزیم بابت تولد ازمون میگیرن...

یعنی میخوام بگم برگای منو شوهرم از این موقعیت استراتژیک پیش اومده ریخته!

حالا تولد که فقط نیس سالگرد ازدواجشونم هست ، مثلا هالوین طورم هست، دیگه نمیدونم والا چخبره!

فقط گفتم با شمام در میون بذارم یاد بگیرین، به عقل جنم نمیرسه این حرکتا :))))))))

Archive
Categories