7.ایامی که گذشت

همکار جدیدم ادم خوبیه مثل خودم ادم استرسییه از این نظر خوبه راندمان کاریمونم رفته بالاتر فتنه هاشم کمتر شده.خانم مدیر کمتر غر میزنه و راضی تره اعصاب ما هم راحت تره

ولی خب کلا نمیتونه دو دقیقه بیکار بشینه ارامش بگیریم همششش دنبال کاره :)))) همشم سرش تو مانیتور منه اسایش نداریم دو دقیقه ناله کنیم برای خودمون که :( هی میگه این چیه؟ مال چیه؟ شخصیه ؟

بابا سرت تو کار خودت باشه!

رفتم برای ازمایش بالاخره ، خیلی نا امید کنندست صبح پاشدم رفتم سرویس بهداشتی بعد رفتیم ازمایشگاه انگار کلیم بیابان برهوت بود . خلاصه به هزار مکافات انجام شد بعد گفتن فردا 7 تا 12 بیاین کلاس ... هیچی دیگه ما دیدیم زود تموم شد، فردام باید مرخصی بگیریم شرایط ایجاب کرد برگردیم بریم شرکت روز بعدم رفتم کلاس اونم که دیگه سم ترین کلاس عمرم بود :))))))

بعد با نامزد جان رفتیم به جیگرکی ناهار خوردیم به اتفاق اومدیم خونه ما بیهوش شدیم خوابیدیم تا عصر ساعتای 6-7

مناسب بود!

ارایشگاه و لباسمم خدا بخواد اوکی شد، کارای خونم داره نم نمک میوفته رو روال ، خدا قسمت کنه 20 ام به بعد میتونم برم به جهاز چیدن.

خلاصه و مفید روزا دارن عین برق و باد میگذرن و ما هم ندوییم جا میمونیم خیلی خیلی کم مونده...

Archive
Categories