92.تصمیم
یه روزی با یه شخصی اشنا شدم نزدیک 10 سالی بزرگتر از من بود یعنی من 22 سالم بود اون 32 سالم بود.
خیلی برام عجیب بود طرف دندون پزشک بود مثلا ، عشق ماشین ، هرچی در میورد خرج ماشین میکرد اخر هفته ها با ماشینش میرفت پیست رالی
تازه شروع کرده بود گیتار زدنو یاد بگیره و میگفت هر روز باید تمرین کنم تا ارامش بگیرم ! دوستش یادش میداد!
خونش رو از خانوادش سوا کرده بود و جمعه ها کوهنوردی میرفت
خانواده اش اصرار میکردن که ازدواج کنه ولی انگار داشته زندگی ای رو زندگی ای رو میزیست که خیلی سال پیش شاید در جوونی به خودش حروم کرده بود و موافق ازدواج نبود. همه رو به بهونه هایی خیلی متمدنانه رد میکرد. بیچاره خواهرش از دستش به تنگ اومده بود
هیچی دیگه... داشتم فکر میکردم بازم خوبه که به این نقطه رسیده بود که خودش تصمیم بگیره کاری که دوست داره انجام بده نه صرفا برای اینکه مصلحت اینه...